اثر عتیق رحیمی نویسنده و کارگردان افغان
سرانجام فیلم "خاک و خاکستر" را دیدم. فیلمی که قرار بود عتیق رحیمی ِ عزیز سه سال پیشتر از طریق دوستی که از فرانسه به اینجا می آمد برایم بفرستد اما تا حال اتفاق نیفتاد ... اما از طریق برنامه سینما چهار موفق بدیدن این فیلم شدم. فیلمی که بر اساس رمان معروف " خاکستر و خاک" (که حدودا به بیست زبان ترجمه شده ساخته است) اثر عتیق رحیمی، و به کمک کامپوزیا پرتوی فیلمنامه نویس و کارگردان ایرانی نوشته است.
"خاک و خاکستر" روایت پیرمردی به نام بابه دستگیر است که به همراه نوه اش یاسین در بیابانی میرود تا به معدن زغال سنگی برسد که پسرش یعنی پدر یاسین در آنجا کار می کند. بابه دستگیر می خواهد خبر مرگ مادر و همسرش و ویرانیِ آبادی و نابودی زندگی اش در اثر بمباران جنگ را به پسرش مراد بدهد. اما اینکه چگونه این مسیر را برود و خبر این مصیبت را به مراد بدهد موضوع فیلم عتیق رحیمی ست. این نگاه و این زاویه برخورد با موضوع خود نگاه نمادینی ست که بین نسل گذشته با نسل بعد، نسل فردا می تواند در جامعه افغانستان وجود داشته باشد که چه بگوید، چگونه این مصیبت وارده را به آنها انتقال دهد.
حضور پدر بزرگ و نوه و نبودِ پسر در فیلم خود بنوعی می تواند بیانگر شکاف عمیقِ موجودِ ناشی از جنگ در بین نسل ها باشد. شکافی که سبب می شود تا نوه(یاسین) دیگر هیچ صدایی نشنود و هر آنچه که می بیند برایش بی صدا جلوه کند. و شاید کارگردان از نبودِ نسلی سخن می گوید که جنگ آنها را از صفحه حضور در زندگی محو کرده است تا بتواند روایتگر درستی از جنگ بیست و چند ساله کشورش افغانستان باشد.
همانطور که گفته شد گنگ بودن یاسین نیز نمادین است. او صداهای بیرون را نمی شنود و در تانک که بازی می کند صدای درون مردم را می شنود. صداهایی که جنگ آنها را خفه کرده است چرا که خود او نیز از ابتدا کر نبود. می شنید.و نمی دانست کر بودن یعنی چه. او نیز فریاد درون انسان های زخم دیده و زجر کشیده امروز افغان است.
از طرفی حضور دخترک و یاسین در نماهایی از فیلم در کنار یکدیگر و بازی کردن هاشان با هم
می تواند نویدی باشد برای اینکه نسل های جدیدتر در افغانستان فضایی را ایجاد کنند تا زم و مرد در کنار هم زندگی کنند. صحنه یی در فیلم که یاسین دخترک را صدا می کندتا بیاید و سنجدها را با هم بخورند و در نهایت سمت دخترک می دود تا زندگی را با او قسمت کند.
کارگردان فیلم سعی کرده با انتخاب نماهای باز ناگفته های کلامی خود را نیز با دقت در قالب تصاویر به بیننده نشان دهد. "خاک و خاکستر" روایت تلخی و تلخکامی های مردمی است که جنگ را دوست ندارند. از جنگ خسته شده اند. مردمی که جنگ، خانه و خانواده شان را از آنها گرفته و از ویرانه خاکستر به بیابان و خاک شان
کشانیده است. مردمی که هویت و بودن خود را از دست داده اند. در خاک و خاکستر زنی را می بینیم که بهمراه دخترش زیر سایه جنازه تانکی نشسته است. زنی که در پوشش بُرقع پنهان است. و در طول فیلم هرگز چهره اش دیده نمی شود، صدایی از او شنیده نمی شود. کسی نمی داند از کجا آمده و به کجا می رود. و کسی نمی داند که چرا در آنجا زیر سایه تانک نشسته است. در یک جمله هویتی ندارد بجز همان حضور کمرنگ در
حاشیه! زن دیگری که در فیلم دیده می شود زینب همان مادر یاسین زن مراد است عروس بابه دستگیر، که او در اثر بمباران پا به فرار می گذارد و در نهایت می میرد نیست می شود، بی هویت! و اینها نگاه نمادین فیلم به همان زنانی هستند که در حاشیه زندگی مردم افغانستان دیده ام!
نسوار (ناس) هم از ابزارهای نمادین دیگری ست که براستی و واقع گرایانه بکار گرفته شده است. نسوار نئشه کننده یی که لثه را از بین می برد (درون را از بین می برد) و این همان چیزی ست که پسر برای پدر در بسته بندی شیک ارمغان آورده است بقول عتیق رحیمی زخمی در درون ست که آزار می دهد.
پلی که بیشترین نماهای فیلم را به خود اختصاص داده فاصله است، بین دو دنیا، دو نسل، دو نوع زندگی، دو نوع حضور، و شروعی برای وصل است، انتظار است، محل تغییر است، محل رفتن است به دنیای آن سوی پل.
پلی که مابین تانک که نماد جنگ ویرانگر است که خود را نیز به نابودی می کشاند، و معدن که می تواند در اینجا به طور سمبولیک نماد آبادانی و کار و زندگی جدیدی باشد با آن آدم هایی که روسیاهی بر چهره شان مانده و کامیونی که بابه منتظرش مانده تا بیاید و او را به آنجا یعنی معدن ببرد می تواند نشانگر انتظار مردم سرزمینی را نشان دهد که منتظر آمدن یک نجات دهنده هستند کسی که بیاید و آنها را به مقصد برساند چرا که بابه دستگیر خود نیز به تنهایی نمی تواند به معدن برود. اما کارگزاری که با انگشتری درشت در دست که به چشم می آید نمادی از نظام سرمایه داری ست که قرارست افغانستان را به آبادانی برساند. و شاید همان پسری که نیست یعنی مراد نجات دهنده او باشد که با نشانه یی که پدر برایش بجا گذاشته همان نشانه یی که او یک روز برایش ارمغان آورده بود...
اما شادترین نمای فیلم لحظه یی ست که وقتی بابه دستگیر گوشه یی از پل منتظر نشسته است یاسین به چشم از بالا به چشم پدربزرگ خاک می ریزد آنگاه کودکانه می خندد و دخترک فیلم نیز می خندد. این در واقع شادی کارگردان است از اینکه توانسته پلی باشد تا خاکِ خاکستر سرزمین سوخته اش به چشم بیننده فیلمش بنشیند. او آنقدر این نیتش را واضح بیان می کند که در همه سکانس های فیلم وقتی می خواهد فضاها را تغیر دهد در فاصله خاک و خاکستر سرزمنش را بلند می کند تا به چشم بیننده بنشیند تا در این فرصت کار خودش را نیز انجام دهد.
عتیق رحیمی نشاندن خاک به چشم بیننده را با بی انصافی هم انجام نمی دهد چرا که در سکانس پایانی نشان می دهد که همین خاکِ خاکستر شده را پیرمرد فیلم (یعنی مردم سرزمینش) می خورد.
